سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
اریانا
   1   2      >

یک.دو.سه                           نزدیکیهای غروب بود.سه تایمان خسته از بازی .کنار جوی زیردرخت بیدنشسته بودیم.اخر محلهمان.نمی دانم چرا همیشه این قسمت از محله را برای بازی انتخاب می کردیم.همیشه اخرغرب محله بازی می کردیم.اصلا نمی رفتیم به شمال.یا شرق یاجنوب محله.گاهی یک دور ان طرفها می زدیم .اماهمیشه برمی گشتیم غرب محله.چه محله کوچک وبا صفایی بود.


خودمان را یک جوری سرگرم کرده بودیم.دو.سه سال مانده بود که به سن مدرسه رفتن برسیم.یک دفعه دیدیم مردی کت وشلواربوش باعجله درحال دویدن ازکنارمان ردشد.تادویدن مرد رادیدم یادبرنامه کودک افتادم که عروسکهادران برنامه ورزش می کردندودرحال دویدن عروسکهامیخواندند.یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


ماهم تا مرد را دیدیم که می دود.سه تایی فریاد زدیم.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


مرتاصدایمان را شنید ایستاد.نگاهمان کرد.ماهم ایستاده بودیم .نگاهش کردیم.باز شروع به دویدن کردانگارخیلی عجله داشت.ماهم فریاد زدیم .


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


مردعصبانی شدو ایستاد.ماهم ساکت شدیم.چند قدم به طرف ما امد.ماهم چندقدم عقبتررفتیم.هروقت می دویدمافریادمی زدیم.یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


مردازدست ما کلافه شد.به طرف ما سه تا دوید.منم گفتم.بچه ها دارد می اید.فرار.همه فرار کردیم.بشت سرم را نگاه کردم.باز مرد به طرف راه خود می دوید.ایستادیم.فریاد زدیم.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


مردبیچاره دید که حریف ما نمی شود به سرعت می دویدتا ازدست یک .دو.سه.چهارگفتن ما خلاص شود.وما هم ایستاده بودیم وبشت سرش .تا انجا که می توانستیم داد می زدیم.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


تا وقتی چشممان می دیدش فریاد می زدیم.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


یک.دو.سه.چهار...ازخواب غفلت بیدار.


تا اینکه از نظرمان محوشد.هواهم دیگرتاریک شده بود.مثل هرشب.گفتم نخود نخود .هرکه رود خانه خود.با گفتن این حرف من وعباس وابی.هرکدام راه خانه خودرادربیش گرفتیم.


نوشته شده در  چهارشنبه 30/1/91ساعت  9:11 عصر  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

چنار                                   سه تا دوست بودیم.خانه همه مان دریک کوچه بود.من.عباسی وابی.همیشه هم باهم می گشتیم.ان روزها محله ما خیلی کوچک وباصفابود.


از کنار خانه ای می گذشتیم.صاحبخانه خیلی بداخلاق وعصبی بود.هروقت مارامی دیدبابدوبیراه دنبالمان میکرد.جلو ان خانه یک چناربزرگ بود.تصمیم گرفتم ابی را کلک بزنم.روبه درخت چنار کردم بهش گفتم .این درخت گیلاس است.گیلاسهای بایینش رامردم چیده اندامابالایش هنوزهم گیلاس دارد.عباس هم حرفم راتاییدکرد.ابی شروع به بالارفتن ازدرخت کرد.من نمی دانم ابی چرااین قدر نفهم بوداخر مگه درخت چنارگیلاس می دهد.تقریبا به نصفه هایش رسیده بود.من وعباسم هی می گفتیم زودتر برو بالا برای ماهم گیلاس بنداز بایین.


یک دفعه مردبداخلاق از خانه امد بیرون.مافرارکردیم.اما ابی بیچاره بالای درخت گیرافتاده بود.من وعباس یه جای گوشه ایستادیم وازته دل می خندیم .اخر ابی را گول زده بودیم.


ان روزهاچهار.بنج سالمان بیشتر نبود.اه. کودکی چه شیرین بود.


نوشته شده در  یکشنبه 27/1/91ساعت  6:44 عصر  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

ماهی من            در را زدند.باز کرم.بشت در توی یک ظرف سه تا ماهی کوچیک قرمز بود.اول خواستم بی خیالشان بشوم.اما بعد بردمش اتاقم.خیلی مواظبشان بودم.


فردا سال نودویک تحویل می شود.می خواهم بروم تهران بیش مادرم.لحظه سال تحویل حتما بایدبیش مادرم باشم.هوا سرد است.باید بخاری را خاموش کنم.چندروز که نیستم خطرناک است که روشن باشد.یادماهیهاافتادم.حتما سردشان می شد.به مادرم زنگ زدم گفتم که چه کار کنم بخاری را برای ماهیهامی خواهم روشن بگذارم.گفت هرگزروشن نگذار.راستش این اسمش بخاری است فقط گرم می کند.اصلا ایمنی ندارد.


خاموشش کرم گازراهم قطع کردم.دور تنگ ماهیهارابالباسهایم بوشاندم تا سردشان نشود.رفتم تهران.سه روزی ماندم .همش تو فکر ماهیها وعوض کردن ابشان بودم.خانه یکی از اقوام ماهی بود.یاد ماهیهای کوچک خودم افتادم.برسیدم تا چندروزماهیهابدون عوض کردن اب زنده می مانند.گفت سه چهارروز.


فقط به خاطران کوچولوها خودمو رساندم حومه اراک.اتاقم.یکیشان مرده بود.ابشان را عوض کردم.


امسال تهران.اقوامی را دیدم که ده سال ندیده بودمشان.حتی دیگرنمی شناختمشان.اخر من از نوجوانیم دیگر هرگز توی اقوامم نبودم.بقیه انهارا بهم معرفی کردند که این فلانی است.


کار وباراصلا خوب نیست.اگرهمینطوری بیش رودمجبورم از این شهر بروم یک جای دیگر.به ماهیها نگاه کردم.باید برایشان کاری می کردم تا ازجهت ایندهشان خیالم راحت باشد.کلی راه را بیاده رفتم رهایشان کردم توی یک چشمه .تا اخر نگاهشان کردم تا بین ماهیهای دیگر از نظرم گم شدند.خیلی خوشحال شدم که برای ماهیهای کوچکم یک جای خوب بیداکرده ام.امسال این یکی از شادترین لحظه ها برایم بود.


اوضاع کار خراب است.مادرم بهم زنگ می زند خجالت می کشم که بهش بگویم بی کارم.گاهی گوشیم را خاموش می کنم .می ترسم نگران شودبازروشن می کنم.مادرم کلی سرزنشم می کند.حق دارد.اما من تقصیرندارم.تو فکرم .کرایه خانه وچیزهای دیگرراسروسامان بدهم وازاینجا بروم یک جای دیگر.


امسال یک مساجرافغانی داشتم.برای انکه کرایه برایم کمتر بیفتد.یک سال بودند.بیرونشان کردم.از انسانیت بویی نبرده بودند.شیشه خانه مردم را شکسته بودند.قبضهای اب وبرق وگاز را برداخت نکردند.اوج مصرف دراخرسال است که هزینه همش افتاد گردن من.بی مروتها تمام خرت وبرت واشغالهای زندگیشان را از فرش و لحاف وبتو شستند.اما سهم خودرا ازهیچ قبضی ندادند.روزی بالای صدهزارتومن درامد داشتند.اما برای صدتک تومنی بول سهم اب وبرق وکرایه.حاضربودند جان بدهند سهم خودشان را ندهند.خلاصه جز دردسر وهزینه اضافی برایم هیچی نبودند.منم بیرونشان کردم.تا دیگر لااقل قیافه نحصشان را نبینم.حالاهم تمام خرابیهایی که خانه مردم را کردند من باید به هزینه خودم تو این وضع نداری درست کنم.


ادمها عجب موجودات بست فطرتی هستند.


مدتهاست که دیگرورزش نمی کنم.کاراته ای که چه قدر بهش علاقه داشتم.راستش ادم وقتی بی بول باشد حوصله هیچ کاری را ندارد.حتی اگر فراوان وقت داشته باشد.امسال خواستم سیگارراترک کنم.اما بااین اوضاع روحی دیگر نمی شود.


خلاصه زندگی را نمی شود متوقف کرد.منم بلاخره یک خاکی تو سرم می ریزم.


 


نوشته شده در  شنبه 19/1/91ساعت  11:27 صبح  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

داشتم تو بازاربرای خودم می گشتم.یک دفعه یکی از بشتم صدام کرد.اهای خارجی.دیدم شخصی بود که قبلا سرکارباهاش اشناشده بودم.به خاطررنگ موهام وچهره ام بهم می گفت خارجی.بعداز احوالبرسی شروع کرد به صحبت.


می گفت تو که جوان هستی تو خیابان باید سرت بایین باشد.به نامحرم نبایدنگاه کنی.یک عالمه ازاین حرفها بهم زد.درهنگام صحبت هرگاه زن ویادختری ازکنارمان ردمی شدمردک خیره می شد بهشان.حتی با نگاهش زنها ی مردم را دنبال می کرد.داشت بهم می گفت که باید سنگین باشی .مودب باشی.زنها ودختران مردم مثل خواهرت هستند.اماتازنی رد می شد صورتش را180درجه می چرخاندودنبالشان می کرد داشت یک ساعتی مرانصیحت کرداماچشمانش دنبال ناموس مردم بود.


من راستش ازاین جور سبکبازیها ومزاحم ناموس مردم شدن نفرت دارم.به حرفهایش گوش می کردم اماتودلم می گفتم اگرتوسن وسال وظاهرمراداشتی دنیارا خراب می کردی.


ادم دورو زیاددیده ام.امااین طورکه دران واحد.دریک زمان. گفتاروکردارش ضدهم باشند .دران واحدیک چیز بگوید ودرهمان لحظه ضدان عمل کند ندیده ام.بهتربگویم به این کیفیت ندیده بودم.


نوشته شده در  چهارشنبه 9/1/91ساعت  8:9 عصر  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

نوروز


نوروز این یادگار زیبای بدران مابرتمام بارسیان مبارک.یادی هم از شهر باستانی بلخ می کنم که زادگاه نوروز می باشد.جشن گل سرخ بلخ قرنهاست انجام می شود.جای ما خالی-اریاناwww.arianamehr.ir


نوشته شده در  پنج شنبه 25/12/90ساعت  6:9 عصر  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

عروس غمگین گلی دخترسالم وشادی بود.می شودگفت ازسنگم محکمتربود.زیاد می امد خانه ما.من راخیلی دوست داشت.دلش می خواست بامن عروسی کند.امامن نمی خواستم.خیلی سعی کرد.امابی نتیجه بود.سرانجام مجبورشدبایکی دیگرازدواج کند. روز عروسیش به چهره ارایش کردش تولباس عروسی درحالی که کنارداماد نشسته بود نگاه کردم.اصلا شادنبود.ساکت ومات ومبهوت به یک جاخیره شده بود.بانفرت به من نگاه کرد.


حالایک سال گذشته است.گلی همیشه بیماراست.مادرم می گویداین دختربالاخره می میرد.امامن می دانم که گلی وقتی باچهره ارایش کرده درلباس سفید عروسی کنارکسی نشسته بودکه دوستش نداشت.درحقیقت همان روزبرای همیشه مرد.هرچندکه تن بیمارش هنوزدردنیای ماست.


نوشته شده در  چهارشنبه 26/11/90ساعت  11:24 عصر  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

ازنیمه شب گذشته.خوابم می اید.اماایستادم تانخوابم.ازتاریکی یکی داردمی اید.شناختمش .گروهبان است.ازان ادمهایی است که به گنده بودن هیکلش می نازد.همیشه باصدای کلفت صحبت می کند.راستش ازان ادمهای عوضی است.می دانم چه قدرتوی محل ادمهای غریب ومظلوم رااذیت کرده است.چه قدربه مردم اواره گیرداده است.تصمیم دارم رویش راکم کنم .اسمش راگذاشته ام گندلک چون مثل گاوبزرگ وگنده است.می دانم که به ایست توجه نمی کند.این برای من خیلی خوب است.فریادمی زنم ایست.می گوید.منم دیگه.داردمی ایدجلو.دوباره می گویم ایست.بازصدایش رامثل گاوکلفت می کندمی گوید.منم.کاشکی دفعه سوم هم اسم شب رانگوید.تصمیم دارم باتیربزنمش.چون ادم پستی است.انتقام همه ازارهایی که به مردم مظلوم کرده است راازش بگیرم.دستگیره اتش رامی کشم ورهامی کنم صداسکوت شب رامی شکند.برای بارسوم می گویم.ایست. اسم شب رامی گوید.چه بدشددیگربهانه ای برای زدنش ندارم.برای اینکه گلوله راازلوله خارج کنم خشاب رادرمی اورم.ودستگیره اتش رابازمی کشم گلوله خارج می شود.گندلک تاگلوله رامی بیندرنگش ازترس می پردتازه فهمیده است که من واقعاقصدتیراندازی داشتم.گفت چه کارمی خواستی بکنی.گفتم من فکرکردم دشمنی.اگراسم شب رانمی گفتی یک گلوله نثارت می کردم.ان شب کم مانده بودکه لباس زیرش راازترس خیس کند.شایدهم کرده باشد.


نوشته شده در  چهارشنبه 26/11/90ساعت  11:20 عصر  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

دران نفس که بمیرم درارزوی توباشم                  بدان امیددهم جان که خاک کوی توباشم


به وقت صبح قیامت که سرزخاک برارم                 به گفتگوی توخیزم به جستجوی توباشم


به مجمعی که درایندشاهدان دوعالم                   نظربه سوی تودارم غلام روی توباشم


به خوابگاه عدم گرهزارسال بخسبم                     زخواب عاقبت اگه به موی توباشم


حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم                     جمال حورنجویم دوان به سوی توباشم


می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان              مرا به باده چه حاجت است که مست روی توباشم


هزاربادیه سهل است باوجودتورفتن                      وگرخلاف کنم سعدیابه سوی توباشم


نوشته شده در  شنبه 22/11/90ساعت  1:21 صبح  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

بادشه خوبان





ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدایم گل این بستان شاداب نمی?مانددیشب گله زلفش با باد همی?کردمصد باد صبا این جا با سلسله می?رقصندمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کردیا رب به که شاید گفت این نکته که در عالمساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیستای درد توام درمان در بستر ناکامیدر دایره قسمت ما نقطه تسلیمیمفکر خود و رای خود در عالم رندی نیستزین دایره مینا خونین جگرم می دهحافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآییدریاب ضعیفان را در وقت تواناییگفتا غلطی بگذر زین فکرت سوداییاین است حریف ای دل تا باد نپیماییکز دست بخواهد شد پایاب شکیباییرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجاییشمشاد خرامان کن تا باغ بیاراییو ای یاد توام مونس در گوشه تنهاییلطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرماییکفر است در این مذهب خودبینی و خودراییتا حل کنم این مشکل در ساغر میناییشادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

نوشته شده در  شنبه 22/11/90ساعت  1:21 صبح  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

نمی دانم چیم شده همیشه گیج ومنگم نه خوابم ونه بیدار.به همه چیزبی تفاوتم همه چیزپیشم بی ارزش وبی رنگ است.دیگرحوصله هیچ کاری راندارم این اواخردرصفحه هامی گشتم حالاازوبگردیم دلزده شده ام.دلمشغولیهای پیش پاافتاده .تعارفات الکی.چرت وپرت ها.دلخوشیهای بیخودچه قدربرایم سردوبی مزه است.درتاریکی شبهامن باعقایدنازیستی خودم مشغولم.عقایدی که هیچ وقت زمینه بروزانهابرایم فراهم نشد.روزگارداردکم کم سرجوخه نازی وافراطی فاشیست رابه سرجوخه دیوانه تبدیل می کند.دنیاراکه نمی توانم تسخیرکنم.پس حداقل خودم بایدتااخرعمرم درعقایدم پابرجابمانم.اگردیوانه نشوم.شبکه پنج امشب فیلم راز..هین رانشان داد.بازیگرنقش دخترکوچک بی خانمان سارادرکودکیش بود.همان سارای قصه های جزیره.تنها بازیگری که من عاشقش بودم سارابود.انقدردوستش داشتم که ارزوکردم بروم کانادایک بارببینمش.پیش خودم می گفتم کاش ساراتومحله مابودحتما می رفتم خواستگاریش.ازظاهروباطن ورفتار رنگ چهره وموهاو...تناسب.همان بودکه من درارزویش بودم .اماحیف .دور دوربود.باتلاش تمام زندگینامه اش راپیداکردم.همیشه تورویاهایم است.جزیره پرنس ادواردهمان جایی بودکه من ارزوداشتم باشم.محیط زیبا.بازیگران زیبا.داستان انسانی.بدون حتی یک سیاهپوست و...دربین بازیگران اصلی.برازندگی فیلیسیتی واقعا جلب توجه می کرد.مجموعه قصه های جزیره بهترین بود.باان همه زیبایی واقعا گلستان بود.


نوشته شده در  چهارشنبه 19/11/90ساعت  8:45 صبح  توسط اریانا 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
یک.دو.سه
گیلاس
ماهی کوچک من
گفتار.کردار
نوروزمبارک.
عروس غمگین
تیر
ارزو
بادشه خوبان
سرجوخه دیوانه
فرمانده
[عناوین آرشیوشده]